از مترسکی سوال کردم:

ایا از تنها ماندن در مزرعه بیزاری؟

پاسخم داد:ترساندن دیگران برای من لذتی به یاد ماندنی است پس من از کار خود راضی هستم و هرگز

از ان بیزار نمیشم.

اندکی اندیبشیدم و سپس گفتم:

راست گفتی،من نیز چنین لذتی را تجربه کرده بودم.

گفت :تو اشتباه می کنی.

زیرا کسی نمی تواند چنین لذتی را ببرد مگر درونش مانند من با کاه پر شده باشد.

 

گفتم: لعنت بر شیطان

لبخند زد.

پرسیدم چرا لبخند می زنی.

پاسخ داد:از حماقت تو خنده ام می گیرد.

پرسیدم :مگر چه کرده ام؟

گفت :مرا لعنت می کنی در حالای که هیچ بدی در حق تو نکرده ام.

با تعجب پرسیدم:چرا زمین می خورم.

جواب داد:نفس تو مانند اسبی است که ان را رام نکرده ای نفس تو هنوز وحشی است،تو را زمین می

زند.

پرسیدم:تو چیکاره ای؟

پاسخ داد:هر وقت سواری اموختی برای رام کردن اسب تو  خواهم امد فعلا برو سواری بیاموز در ضمن

این قدر مرا لعنت نکن.

گفتم:پس حداقل به من بگو چگونه اسب نفسم را رام کنم؟

در حالیکه دور می شد گفت:من پیامبرت نیستم جوان...