عشق را چگونه می توان نوشت

در گذر این لحظات پر شتاب شبانه

که به غفلت ان سوال بی جواب گذشت

دیگر فرصت دروغ هم برایم نمانده است....



پل می زنیم به نامعلوم

در می گشاییم به نا ممکن

از وجود چنان بنایی ساحتیم

نردبان هزار پله حضور

به گردش نمی رسد


 


می اندیشم که گناه

تکرار تجربه هاست

و شیطان از دریچه صدف پوسیده ای

سر کشید و گفت

خداوند

اداره جهان را به انسانها سپرده است

ما در حیات پروانه هستی

با این تمدن و توانایی شاخکی بیش نیستیم



در دل من چیزی است ان چه تو در چشمانت پنهان کرده ای..



 ما چیستیم

جز ملکول های فعال ذهن و زمین

که خاطرات کهکشان را

مغشوش می کنیم


ای اسمان بزرک در زیر بال های خسته ام چقدر کوچک بودی..


تا کجا من اومدم؟

چطور برگردم؟

چه درازه سایه ام؟

چه کبوده پاهام؟

من کجا خوابم برد؟

یه چیزی دستم بود کجا از دستم رفت؟                          "زنده یاد حسین پناهی"