فکـــــــــــــــــــــــــر و مـــــــــــــــــــــــهر
"فکر" دانش اموز مدرسه ی "مهر"بود. زنگ خورد بچه ها وارد کلاس
شدند. معلم درس خود را با الفبای انسانیت اغاز کرد.
واژه ی را روی تخت نوشت.بچه ها ان را در دفتر نوشته، بخش کردند و
انقدر تکرار کردند که الفبای ان را اموختند.
جلسه ی بعد معلم واژه ی "انسانیت " را معنا کرد. درباره ی ان قصه گفت،شعر گفت، مثال زد،در کلاس موقعیت ان را ایجاد کرد تا بچه ها تمرین کنند. پآیان جلسه از انها خواست برای هفته ی اینده درباره ی درس اموخته مطلب کوتاهی بنویند.
هفته ی اینده فرا رسید. دانش اموزان تک ت شروع به خواندن مطلب خود کردند. نوبت به "فکر"رسید ایستاد ومکث کرد.سپس نوشته اش را مقابل دید گانش قرار داد و با صدای بلند ورسا مصمم ومهربان ان را برای جمع کلاس خواند:
من در درس "انسانیت"را اموختم مدتی جوهر ان را در وجودم یافتم انگشتم را تبدیل به قلم کردم و ان جوهر به انگشتم که قلم شده بود هدایت کردم..
دفتر صد برگ زندگی ام را عارفانه گشودم تا عاشقانه در ان عبارتی رنگی بنویسم جوهر انگشتم هر مفهومی را با رنگ خاص خود در دفترم نگاشت.مفهوم اول "ادمی"را به رنگ زرد،مفهوم دوم "فکر"را به رنگ سبز،سومی "مهر"را با ابی،مفهوم چهآرم "انسان"را به رنگ سفید نوشت. وقتی کلمات در دست هم گذاشتند عبارتی پدید امد که آن را عنوان مطلبم قرار دادم: ادمی با فکر و مهر انسان می سازد.
انکه با زندگی می سازد زندگی را می بازد پس با زندگی نساز زندگی را بساز....



