تبليغاتX
چشم هارا بايد شست،جور ديگر بايد ديد

چشم هارا بايد شست،جور ديگر بايد ديد

 

"فکر" دانش اموز مدرسه ی "مهر"بود. زنگ خورد بچه ها وارد کلاس

شدند. معلم درس خود را با الفبای انسانیت اغاز کرد.

واژه ی را روی تخت نوشت.بچه ها ان را در دفتر نوشته، بخش کردند و

انقدر تکرار کردند که الفبای ان را  اموختند.

جلسه ی بعد معلم واژه ی "انسانیت " را معنا کرد. درباره ی ان قصه گفت،شعر گفت، مثال زد،در کلاس موقعیت ان را ایجاد کرد تا بچه ها تمرین کنند. پآیان جلسه از انها خواست برای هفته ی اینده درباره ی درس اموخته مطلب کوتاهی بنویند.

هفته ی اینده فرا رسید. دانش اموزان تک ت شروع به خواندن مطلب خود کردند. نوبت  به "فکر"رسید ایستاد ومکث کرد.سپس نوشته اش را مقابل دید گانش قرار داد و با صدای بلند ورسا مصمم ومهربان ان را برای جمع کلاس خواند:

من در درس "انسانیت"را اموختم مدتی جوهر ان را در وجودم یافتم انگشتم را تبدیل به قلم کردم و ان جوهر به انگشتم که قلم شده بود هدایت کردم..

دفتر صد برگ زندگی ام را عارفانه گشودم تا عاشقانه در ان عبارتی رنگی بنویسم جوهر انگشتم هر مفهومی را با رنگ خاص خود در دفترم نگاشت.مفهوم اول "ادمی"را به رنگ زرد،مفهوم دوم "فکر"را به رنگ سبز،سومی "مهر"را با ابی،مفهوم چهآرم "انسان"را به رنگ سفید نوشت. وقتی کلمات در دست هم گذاشتند عبارتی پدید امد که آن را عنوان مطلبم قرار دادم: ادمی با فکر و مهر انسان می سازد.

انکه با زندگی می سازد  زندگی را می بازد پس با زندگی نساز زندگی را بساز....


+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و سوم مهر 1388 | ساعت16 | توسط نـــــیلــــــوفـــــــــــــــر


در پایان زندگی خیلی از ما خواهیم گفت:

که ای کاش فقط چند لحظه بیشتر فرصت داشتیم تا خوب به یکدیگر بنگریم.

و خدایی که در این  نزدیکی است:

مردی برای اصلاح سر و صورتش به ارایشگاه رفت در حال کار گفت وگوی جالبی بین انها در گرفت انها در باره ی موضوعات و مطالب مختلف صبحت کردند وقتی به موضوع خدا رسیدند ارایشگر گفت: من باور نمیکنم خدا وجود داشته باشد!
مشتری پرسید چرا باور نمیکنی؟

کافی است به خیابان بروی تا ببینی چرا خدا وجود ندارد!
به من بگو اگر خدا وجود داشت ایا این همه مریض می شدند بچه های بی سرپرست پیدا میشد؟

اگر خدا وجود می داشت،نباید درد و رنجی وجود داشته باشد
نمی توانم خدای مهربانی را تصور کنم که اجازه میدهد این چیز ها وجود داشته باشد.
مشتری لحظه ای فکر کرد،اما جوابی نداد،چون نمی خواست جروبحث کند
.
ارایشگر کارش را تمام کرد و مشتری از مغازه بیرون رفت
.
به محض اینکه از اریشگاه بیرون اماد،در خیابان مردی دید با موهای بلند و کثیف و به هم تابیده و ریش اصلاح نکرده
.
ظاهرش کثیف و ژولیده بود.مشتری برگشت و دوباره وارد ارایشگاه شد

میدانی چیست،به نظر من ارایشگر ها هم وجود ندارند!
ارایشگر با تعجب گفت چرا چنین حرفی میزنی؟من اینجا هستم،من ارایشگرم
.
من همین الان موهای تورا کوتاه کردم
.
مشتری با اعتراض گفت:نه ارایشگر ها وجود ندارند،چون اگر وجود داشتند،هیچ کس مثل مردی که ان بیرون است با موهای بلند و کثیف و ریش اصلاح نکرده پیدا نمیشد
!
او گفت:نه،ارایشگرها وجود دارند،موضوع این است که مردم به ما مراجعه نمی کنند

مشتری تایید کرد:دقیقا نکته همین جاست!خدا هم وجود دارد فقط مردم به او مراجعه نمیکنند و دنبالش نمی گردند
برای همین است که این همه درد و رنج در دنیا وجود دارد.

ارزو هاتو را یه جا یاداشت کن و یکی یکی از خدا بخواه ،خدا یادش نمی ره ولی تو یادت می ره که چیزی که امروز داری دیروز ارزوشو کردی

  


+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و هشتم مرداد 1388 | ساعت16 | توسط نـــــیلــــــوفـــــــــــــــر |


زندگی صحنه ی یکتای هنر ، هنرمندی ماست،هرکسی نغمه یخواندو از صحنه رود صحنه پیوسته به جاست،خرم ان نغمه که مردم  بسپارند به یاد....

در زمان های بسیار دور،وقتی هنوز پای بشر به زمین نرسیده بود،تمام صفت های بد و خوب انسانی به دور هم جمع شده بودن،خسته و کسل تر از همیشه!!

ناگهان در میان ان ها،ذکاوت ایستاد و گفت:بیایید یک بازی کنیم،مثلا،مثلا قایم باشک،همه از این یشنهاد شاد شدند و قرار شد که دیواننگی چشم بگذارد و از ان انجایی که هیچکدام نمی خواستند تا دیوانگی پیدایشان کند،همگی رفتند  تا جایی پنهان شوند.دیوانگی جلوی درختی رفت و چشم گذاشت و شروع به شمارش کرد:یک،دو،سه،...

همه رفتند و پنهان شدند. لطافت خود را به شاخ ماه اویزان کرد،خیانت داخل انبوهی از زباله ها پنهان شد،اصالت به پشت ابر ها رفت،هوس به مرکز زمین رفت،دروغ گفت زیر سنگی پنهان می شود،اما به زیر دریا رفت.طمع در داخل یک کیسه ی خالی پنهان شد و دیوانگی مشغول شمردن،هشتاد،هشتادویک ،همه پنهان شده بودند به جزء عشق که همواره مردد بود که کجا پنهان شود،چون جای مناسب خود را پیدا نکرده بود!!!!

جای تعجب هم نداشت.چون همه میدانند که پنهان کردن عشق کاری است بس دشوار.در همین حال دیوانگی نیز به پایان شمارشش نزدیک می شود.نود و پنج،نود و شش و...و هنگامی که به صد رسید عشق پرید و در میان یک بوته گل رز پنهان شد.

دیوانگی فریاد زد: که دارم می ایم،اولین کسی را که پیدا کرد تنبلی بود که درست بر سر راه او نشسته بود و از زور تنبلی حال تکان خوردن را نداشت.سپس لطافت را پیدا کرد.دروغ را ته دریاچه و هوس را در مرکز زمین یافت.همه را یکی یکی یافت به جزء عشق .دیوانگی از یافتن عشق ناامید شده بود که حسادت در گوشش زمزمه کرد :مبادا اورا پیدا کنی!!!!

در این بین خیانت ندا داد،تو فقط باید او را پیدا کنی،من جای او را به تو نشان می دهم!!!او در پشت بوته ی گل سرخ پنهان است.

ناگهان دیوانگی با هیجابا دستانش چشمان خود را پوشانده بود و از میان انگشتانش قطره های خون بیرون بیرون می ریخت.شاخه ها در چشم های عشق فرو رفته بودند و او دیگر قادر به دیدن هیچ چیز نبود .اری ن زیاد شاخه ای تیز از درخت جدا کرد و با فریاد زیاد ان را در بوته ی رز سرخ فرو کرد که ناگهان با ناله ی عشق متوفق شد.

عشق از میان بوته ی رز سرخ بیرون امد در حالی که عشق کور شده بود.دیوانگی این بار فریاد بلندتری سر داد.خداوندا من با او چه کردم. حاال چگونه می توانم ان را جبران کنم؟

عشق پاسخ داد:تو دگر نمی توانی مرا درمان نمایی.اما اگر می خواهی کاری برایم انجام دهی راهنمای من در راه باش.و اینگونه است که می گوبند:عشق کور است و دیوانگی همواره در کنار اوست...

                                       


+ نوشته شده در سه شنبه شانزدهم تیر 1388 | ساعت17 | توسط نـــــیلــــــوفـــــــــــــــر


           به نام انکس که خاطرش در خاطرم خاطره ها افرید....

سلام ایندفعه با یه داستان اومدم....

معلم عصبی دفتر رو روی میز کوبید و داد زد:سارا...

دخترک خود را جمع و جور کرد،سرش رو پایین انداخت و خودش را تا جلوی میز معلم کشید و با صدای لرزان گفت :بله خانوم؟

معلم که از عصبانیت شقیقه هاش میزد،تو چشمای سیاهش و مظلوم دخترک خیره شد و داد زد:

چند بار بگم مشقاتو تمیز بنویس و دفترتو سیاه و پاره نکن؟ها؟فردا مادرت رو میاری مدرسه،می خوام در مورد بچه ی بی انظباطش باهاش صحبت کنم!

دخترک چونه ی لرزونش و جمع کرد...بغضش رو به زحمت قورت داد و اروم گفت:

خانوم...مادرم مریضه...اما بابام گفته اخر ماه بهش حقوق می دن...

اونوقت می شه مامانم رو بستری کنیم که دیگه از گلوش خون نیاد...اونوقت می شه برای خواهرم شیر خشک بخریم که شب تا صبح گریه نکنه...اونوقت...اونوقت...قول داده اگه پول موند برای من یه دفتر بخره که من دفترهای داداشم روپاک نکنم و توش بنویسم..اونوقت قول میدم مشقامو...

معلم صندلیشو به سمت تخته چرخوند و گفت بشین سارا...

و کاسه ی اشک چشمانش روی گونه خالی شد.

                   

 

 

 


+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و هفتم خرداد 1388 | ساعت9 | توسط نـــــیلــــــوفـــــــــــــــر |


يكي بود يكي نبود،يه خدا بود و يه دريايه كبود كه همه بهش ميگفتن اسمون،يه زمين بود و يه شهر و يه غريب با يه جاده كه مسافري نداشت،توي اين شهر غريب زير سايه دوتا بيد بلند كه هنوز مجنون مجنون نبودن،يه كسي شايد مثه يه دخترك هميشه دنبال گمشدش ميگشت،اما اون گمشدشو نديده بود فقط از شدت غصه غروبا يه چيزي مثه بلور لاي اشكاش ميشكست و روي گونه هاش ميريخت...

يه شبه نيلي وشفاف تو يه پاييز قشنگ وقتي ادما همه تو خواب وروياشون بودن،دخترك دستشو برد به اسمون با همون لحني كه برگاي مسافر با درخت حرف ميزنن با خدا غرق تماشا شدو راز.دخترك عاشق عاشق شد،بعد چند اشك پاك لباي غنچه ي ارزوشو تر كرد و گذشت،دخترك فهميده بود يه كسي كه مثه هيچكس نباشه يه روزي مثه يه روياي عجيب مياد رو غصه هاش خط ميكشه مشقاي صبرشو امضا ميكنه زبون فرشته هاي عاشقو يادش ميده...

روزا مثه هم گذشت چاره اي جز دعا نداشت شبا اون بود و نياز و اسمون،اما دنيا واسه اون هميشه اينجوري نموند يه روزي كه مثه هيچ روزي نبود يه فرشته كه مثه هيچكسي نبود با دوتا چشم نجيب كه دل تموم ادما رو مبتلا ميكرد با يه لبخند قشنگو صورتي مثه برگاي گلاي شمدوني اومدو واسه هميشه دل دخترك رو برد...

دخترك ميگفت اگه يه روز با شب تلخ زيباي اون،سوار  بالاي سرنوشت بشه اگه تقدير انو يه جا ببره كه يه دختر ديگه شبا دعا كرده باشه بخواد با سرنوشت بره،بره پيش دختره،دختره عاشقش بشه اگه وقتي رفت ديگه يادش بره يه كسي پشت يه انتظار زرد داره از دوري اون پرپر ميزنه...

دخترك يه مدتي توي بهار شب و روز كارش هميشه گريه بود گاهي لا به لاي گريه هاش يه كم دعا ميكرد،دخترك فقط به حرفاي فرشته گوش ميداد زندگيش بود و همين يه دل خوشي حالا دخترك دوباره مثه قبل داره از زندگي و ادما نااميد ميشه حق داره زيباي اون اگه بره،دوباره اون ميمونه با عالمي ادم بد ادمايي كه گلاي باغچه رو دوست ندارن،ادمايي كه رو برگاي غريب پاييز پا ميذارن،دلشون براي بارون شديد تنگ نميشه،رعد و برق كه ميزنه پنهون ميشن تو خونشون،يعني من با اينا زندگي ميكنم،اين سؤال داشت ديگه ديوونه تر از پيشش ميكرد هي نشستو غصه خورد،اما اين راهش نبود...

پس يه شب نشستو اين ماجرا رو واسه هركسي كه گمشده داره ترجمه كرد تا يه روزي براي زيباي عزيزش بخونه،شايد اون بهش بگه چيكار كنه،دخترك همين يه عشقو توي دنيا داره،جون هرچي گل نيلوفر تنها توي مرداب خوابيده شماها بهش بگين كجا صبوري ميفروشن،اين دوا فقط دست فرشته هاست،زيبا چي؟؟؟؟اگه بره تحملم تموم ميشه دوباره ميشم همون دخترك گذشته ها،منتهي ديوونه تر...

خلاصه زندگي اين دخترك گل خار او گلاي كوچيكه حقيقته،كه تو حاشيه اش فقط با خط سرخ يه كسي از اسمون نوشته زيبا جون بمون تو بري موندن من يعني ديوونگي،اخر حرفم اينه:تو بري اخر اين زندگيه....


+ نوشته شده در پنجشنبه ششم فروردین 1388 | ساعت18 | توسط نـــــیلــــــوفـــــــــــــــر


وكسي گفت بهار است

و من با شبنم روي يك برگ گل ياس نوشتم:

اي كاش اين بهاري كه همه مي گويند بي خبر مي امد

شايد انوقت

                 زشوقش همه گل مي داديم..

بوي عيدي،بوي پول،بوي كاغذ رنگي،بوي تند ماهي دودي وسط سفره ي نو،بوي ياس جا نماز ترمه ي مادر بزرگ

با اينا زمستو نو سر مي كنم،با اينا خستگيمو در مي كنم

شاديه شكستن قلك پول،وحشت كم شدن سكه ي عيدي از شمردن زياد،بوي اسكناس تا نخورده لاي كتاب

با اينا زمستونوسر مي كنم،با اينا خستگيمو در مي كنم

فكر قاشق زدن يه دختر چادر سياه،شوق يك خيز بلند از روي بته هاي نور،برق كفش جفت شده تو گنجه ها

با اينا زمستونو سر مي كنم،با اينا خستگيمو در مي كنم

عشق يك ستاره ساختن با دو لك ترس نا تموم گذاشتن جريمه هاي عيد مدرسه،بوي گل محمدي كه خشك شده لاي كتاب

با اينا زمستونو سر مي كنم،با اينا خستگيمو در مي كنم

بوي باغچه،بوي حوض،عطر خوب نذري،شب جمعه پي فانوس توي كوچه گم شدن،توي جوي لا جوردي هوس يه اب تني

با اينا زندگيمو سر مي كنم،با اينا خستگيمو در مي كنم....

دوستا ي گل و مهربونم:

يك شاخه گل سپيد تقديم شما

رقصيدن شاخ بيد تقديم شما

تنها دل ساده ايست دارايي ما

ان هم شب عيد تقديم شما

                                   نوروز مبارك  

 

                    

 


+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و نهم اسفند 1387 | ساعت10 | توسط نـــــیلــــــوفـــــــــــــــر |


همه می دانند...

همه می دانند...

که من وتو از ان روزنه ی سرد عبوس باغ را دیدیم...

واز ان شاخه ی بازیگر دور از دست سیب را چیدیم....

همه میدانند.....

باغ را دیدیم......سیب را چیدیم......

امشب!ساقه ی معنی را وزش دوست تکان خواهد داد،بهت پرپر خواهد شد،ته شب،يك حشره قسمت خرم تنهايي را تجربه خواهد كرد.....

بيا ودنيا را زيبا نگاه كن كه زندگي برگي نيست كه از شاخه ي بي محبت درخت كاج بر سرزمين فصل جدايي بيافتد....زندگي در غبار باران وقتي ناپديد مي شود كه در ترديد خورشيد چشمان خيس خود را هديه دهد واز ان نمناك چشهايش بلور هايي از عشق زير سقف بي نهايت بسازد....زندگي چيزي نيست كه در تاريكي فرصت اشنا پيدا كند...زندگي دور بودن از خاطره هاست...زندگي در مرگ بودن شيارهاست....زندگي وقتي است زير پلك هاي ابر ها پس زندگي كن ولبخندت را به ابران هديه كن....

وقتي همه ي ادم ها دنياي خاكستري خود را رنگي كنند....وقتي كه تمام ادما ي روي زمين تنها تر از خدا شوند...وقتي كه تمام ادم هاي روي زمين فردايي از باران براي خود بسازند...زندگي را چگونه معني مي كنند؟!...در حالي كه رنگ هاي نقره اي از وجود ان ها خبري ندارد...چه قدر بي انصافي است كه انسان ها روي سرزمين وجودشان عشق را معنا نكنن وندانند كه زندگي بودن بدون عشق خالي است....

اي دور از دست!پر تنهايي خسته است...گه گاهي،شوري بوزان باشد كه شيار پريدن در تو شود خاموش....

ايينه شديم ترسيديم از هر نقش خود را در ما بفكن باشد كه فرا گيرد هستي ما را،وگر نقشي ننشيند در ما....

ما خاموش،وبيابان نگران،وافق يك رشته نگاه....بنشستيم،تو چشمت پر دور،من دستم پر تنهايي،وزمين ها پر خواب....خوابيديم،مي گويند:دستي در خوابي گل مي چيند...

زندگي تفسير سه كلمه است:

خنديدن....بخشيدن...فراموش كردن

پس.....

بخند....ببخش....و فراموش كن.....

وزشی می گذشت...

ومن در طرحی جا می گرفتم....

در تاریکی ژرف اتاقم پیدا می شدم...

پیدا،براي كه؟

او ديگر نبود...

ايا با روح تاريك اتاق اميخت...

عطري در گرمي رگ هايم جابجه مي شد...

حس كردم با هستي گمشده اش مرا مي نگرد

ومن چه بيهوده مكان را مي كاوم:

اني گم شده بود...

 

 


+ نوشته شده در چهارشنبه نهم بهمن 1387 | ساعت18 | توسط نـــــیلــــــوفـــــــــــــــر |


 زیر پوست بهار فردایی خواهد بود،زير خواب زمستان هم فردايي است.فردايي كه شايد ايد وما از پلك زدن امروز نجات دهد.دست فردا كوتاه است،فردا بي پاست من عروسك مخملي ام را به او مي دهم تا راه برود اما نمي تواند او بي زبان است،حرف ها دارد من مي شنوم زمان به من مي گويد او مي گريد من مي شنوم.ديروز مي گويد خوش به حال فردا تو هنوز نياودي،نمي داني اين گذر زمان را؟امروز مي گويد نه در حال زندگي كردن زيباست،دعوايي شود ديروز مهتري كند ومي گويد مي خواستم باز هم بيايم اما ديگر نه،خدا گفت دعوا بر سر چيست؟؟؟فردا گفت ديروز مي گويد من از فردا بهترم وامروز مي گويد من بهترم. خدا مخي گفت من تمامي افريده هايم را دوست دارم.

در ان روز هاي قشنگ،زير ان باران دلگير،زير ان چتر شكسته،ياد ان همه غصه وغم،زيبايي ها را با چشمان خاكستري پوشاند،او خاكستر وجودش را روي زمين كنار حوض كوچك در زير درخت بيد ريخت.ولي او با تمام جان ودل زير ان نردبان زيركانه ي خورشيد جا گذاشته است وبي خبر از كنارش گذشته ونمي داند ان جا غرق در تماشاي زيبايي هايش بود.در چرخ فلك بازي دنياي عشق خود را جا گذاشته دوست دارد در سفر نامه هاي زندگي خود ديداري از تو وسفري به سوي تو بنويسد اما توان اين كار را ندارد مي ترسد فاصله هاي ديدار او با تو كم شود و لحظه هايش را پشت قاب عكس جا بگزارد..

شايد ديگر راهي نباشد راهي براي جست وجو،جست وجوي دوست واشنايي،من نمي دانم تو چگونه در ان همه هيايوي ،در ان عشق بي باك،در ان نم نم باران  تنها مانده اي ومن با چتر روشنم به سوي تو لبخند خواهم زد،تا تو روزي بفهمي كه من در روزنه ي دوستي زير ان فريادي از عشق، خود را به بام گل هاي شقايق رسانده ام وچقدر من تنها شده ام از ان روزي كه تو را گم كرده ام ومن تنها وارد جشن بيكسان شدم ...

روز هاي طلايي،شب هاي مهتابي وبي قراري،زود مي گذرن ما خواب زندگي را مي بينيم ودنيا مي گذره بهخش دل نبنديم اين دل كوچك ما خيلي بزرگه كه بخواد دنياي كوچولو را در خودش جا بده زندگي چه كلمه ي سختي است مي دوني زندگي كردن سخت ترين كاره ولي مي  شه اسونش كرد زندگي گاهي گريه گاهي خنده اما قشنگه مگه گل با قشنگي هاش با چي زندگي مي كنه با خار هاي روز تنش پس بدي ها وخوبي هاي زندگي با هم قشنگن مثل گل....

زندگي ،دنيا،خدا،عشق اين چهار كلمه ي جادويي هميشه همراه ما هستند وخواهند بود خدايا شكرت واسه ي اين زندگي ودنيا خدا در ابتدا واغاز همشون قرار داده.....

                           


+ نوشته شده در چهارشنبه هجدهم دی 1387 | ساعت11 | توسط نـــــیلــــــوفـــــــــــــــر


بار  خدایا : من در کلبه ی فقیرانه ی خود چیزی را دارم که تو در عرش کبریایی خود نداری من چون تویی دارم وتو چون خودی نداری...

ادمک اخر دنیاست بخند،ادمك عشق همينجاست بخند،دست خطي كه تو را عاشق كرد شوخي كاغذي ماست بخند،ادمك خل نشوي گريه كني كل دنيا سراب است بخند،ان خدايي كه بزرگش خواندي بخدا مثل تو تنهاست بخـند...

دعـــــــــوتـــــــــ:

امشب بوي كلمه ي اب ميايد

                                  امشب ستاره هاي مرواريد به سبد تنهايي سفر مي كنند

امشب شب عاشقان دور دست هاست

                                دوباره امشب همه به مهماني اسمان سفر مي كنند

دستانم خالي ودلها پر

                                پر از حاجت ، پر از شوق

پس چرا دستانت را امشب بالا نمي گيري؟؟

                                تو بايد از او بخواهي

او كلبه ي درويشان را به روشني تبديل مي كند

                             او زيبايي اشنا را به جشن امشب دعوت مي كند

تو از او بخواه،بخواه كه مي خواهي باز به مهمانيش بروي

                             برو،نزديك تر برو هر چه نزديك تر بروي

در اعماق وجودت حسش مي كني

                            تو كلبه ي مهمانيش را پيدا كردي

پس چرا نشسته اي؟؟

                           بايد اول كلمات لبريز از اب را بخواني

بعد همراه با او سفري به امواج دريا ها داشته باشي

                          او مي بيند، او مي شنود

فقط مي خواهد بگويد اي بنده ی عزیز

                        عیدتــــــــــــــــ مبارکــــــــــــ

              


+ نوشته شده در دوشنبه هجدهم آذر 1387 | ساعت21 | توسط نـــــیلــــــوفـــــــــــــــر |


خدايا دستانم خالي اند ودلم غرق در ارزوها يا با قدرت بيكرانت دستانم را توان گردان  يا دلم را از ارزوهاي دست نيافتي خالي كن.

فردا وديروز با هم دست به يكي كردند ديروز با خاطراتش مرا فريب داد فردا با وعده هايش مرا خواب كرد وقتي چشم گشودم امروز هم گذشته بود.

روز ها وساعت ها ودقيقه ها وثانيه ها وعمر ها می گذرند و ما هنوز حیرانیم که دیروز چه شده وفردا چه خواهد شد؟؟!

اســـــــــــــــــمان دلگیــــــــــــــــــــــر:

اسمان دلگیر است

                                دلش می خواهد بیارد

دلش می خواهد به سرزمین عشق سفر کند

                             دلش می خواهد بر درختان پیر وتنها بیارد

 دلش  می خواهد خود را به توان دل های عاشقان برساند

                                      ودوست دارد عشق خود را با سیب تقسیم کند

 دلش می خواهد دوستی را پیدا کند

                           فردایی باشد و او ببیند

مخمل سیاه را کنار زد

                         خود را خالی کرد عشق را فریاد زد

اسمان می بارد

                      خیس می شوند دوچشمان ابی رنگ ابرها

  پر می کند دلهای عاشقان را

                     چتر هارا ببندید

 باران عشق امده است تا دلهای ما را سیراب کند

                    چشم ها را باز کنید

و ببین  که باران با چه عشقی به سراغ  تو امده.

وقتی که تو پیروز می شوی من با غرور به همه می گم هی اون دوست منه اما وقتی می بازی کنارت میشینم ومی گم هی من دوست توام.

به پایان فکر نکن اندیشیدن به پایان هر چیز شیرینی حضورش را تلخ می کند بگذار پایان ترو غافلگیر کند درست مثل اغاز.

برای انان که مفهوم پرواز را نمی دانند هرچه بیشتر اوج بگیرند کوچکتر می شوند.

                                        

                        

                                

 

     

 


+ نوشته شده در پنجشنبه سی ام آبان 1387 | ساعت16 | توسط نـــــیلــــــوفـــــــــــــــر |